شنبه, ۰۱/آبان/۱۴۰۰ ۰۵:۰۶
رضا براهنی

تمرکز نشئه

یکشنبه , ۱۳۹۹/۰۹/۲۳ ۰۰:۲۲
کد خبر :‌ 744
تمرکز نشئه
متن دکلمه


چقدر و چند ازین پرنده ها بغلت داری بپروازان همه را من آمده ام

آماده ام

از آسمان کاغذ خالی میبارد آغشته کردی آغشته مرا به خون خود بپروازان حالا
کاشکاش آمد کلاغ های جهان نیستند و آسمان میباراند روح تو را بر روی من
چقدر و چند ببینم و هیچ گاه سیر نشوم
می آمده ای انگار با غنچه ها از گوش هایت هر چه با چشم هایم تو را بخورم سیر نمیشوم
بسیرانم
بگو بپرانُنُدم و دور تو چرخانُنُدم و دامن هایت را به تکان بریزانم من ـ میوه هایم را
که پیش مرگ تو باشم که بوی گردن آهو را بپیچانم به جانم که پیشِ پیش مرگ تو باشم
ب ی شکسته با الفِ قد تو میرقصد حالا همه کلمه آن تو میان من بالای ما
چقدر و چند ازین چیزها بغلت داری چقدر و چند
به خودت او گفتی مرا به او در خیالش بغلتان که خوابش با خوابم آید
حرامیان رؤیاهایم را بیدار کن که دروازه های زمان باز شده زن و زمان و زبان همسفر
و شهر را خبر نکن که جنونش بر سطح رنگ میساید جنون من نگرانی است
مرا به روی انگشتت بچرخان بچرخانم بچرخانممان که هر دو بیماریم
به کجا که برگردی کجا آن کجاست کجاهم نیست
در نهاد زن و شادیِ او اوییدن
به گردن خود ببوسانم از کجاهایم به ساحل آمده ام حتی هنوز هم غرق طراوت نامت
یارم نباش، خودت باشم خودم باش خود پیش مرگ تو بودن
خبر کن موسیقی را که گرههای انگشتانت به ماه گره خورده اند
که ناخنت هلال ماه شده چیزی نیست هلال و ماه در شب واحد بودی چیزی نیست
مرا به سود خود بتابان بچین، رسیده و نرسیده بچین و پنجره را باز کن
جهان به سود جهان است ببیندت حالا بچینم
برو به هوا، به هوای این که من از پشت پا نگرانت شوم
و آمدی که بیایی بیا و چنگ وار منحنی ام را بگیر و باز بغل کن بزن که بخواند
بِدُم به من بِدُم پهلوهایت را و شانه هایت را
بِوُزانم بتوفانم و برنگردانم و هیچم کن که هیچ نداندمان
و شهر را خبر نکن که این که من گویم جنون نداند
و یادگارم کن به دیوارهای هیچ و بنویسانم
و بگو دیوارها را به زیر پاهایت دراز کنند
خود را به سوی آسمان مثل همیشه ها بدرازان کسی نداندمان من آماده ام

لینک کوتاه :
آخرین نظرات
* نام شما :
*ایمیل شما :
وبلاگ/سایت :
امتیاز به این مطلب :
0
*دیدگاه شما :